jo

باسمه تعالی

زندگی نامه شهدای خانواده قمی

فرازهایی از زندگی شهید مظلومه حاجیه منّور کفائی زاده تهران ( قمی )

شهید مظلومه حاجیه منور کفائی زاده تهرانی در سال ۱۳۱۰ هجری شمسی در امیرآباد تهران در یک خانواده مذهبی و متدین متولد شد. پدرش در بدو تولد نوای اذان و اقامه را در گوش راست و چپ او سرداد و طنین این ندای ملکوتی تا آخرین لحظه حیات در وجود او شنیده می شد.

شهید مظلومه در سن ۶ سالگی مادرش را از دست داد و از همان آغاز کودکی زندگی توام با رنج و مشقت را تمرین نمود تا بتواند در ادامه حیات پر برکتش بار غم های فزونتری را بر دوش بکشد. از آن تاریخ به بعد تنها برادرش حسین تحت تربیت و سرپرستی پدرشان حسن با احکام اسلامی آشنا می شدند و با اینکه هیچکدام به مکتب نرفته بودند ولی در هرجائی از بیابان که گوشه ای از زمین جهت برگزاری نماز هموار شده بود، هر رهگذر آشنایی که از آنجا عبور می کرد می دانست که این محلی است که فرزندان یتیم حسن جهت چرانیدن گاو و گوسفند به بیابان رفته اند در آنجا نماز گزارده اند و بهمین جهت به پاکی  وایمان مشهور بودند و در چهارده سالگی با همسر بزرگوارش حاج حسین قمی که کشاروزی ساده بود و در آن روزگار به دلیل تقوی زاید الوصف و انس وعلاقه به مسجد و مسائل مذهبی به شیخ حسین معروف بود ازدواج نمود و یکسال بعد پدر خود را از دست داد. حاصل این وصلت یک دختر و شش پسر بود که اسامی آنان به ترتیب عبارت است از :

۱-شهید حسن قمی که در سن ۳۱ سالگی در سمت فرماندهی سپاه بوکان در سال ۱۳۵۹  در آن شهر به شهادت نایل گشت.

۲- برادر مهندس حاج محمد قمی که فعلاً به عنوان نماینده محترم مردم پاکدشت در مجلس شورای اسلامی و عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی معلمان ایران فعالیت می نمایند.

۳- شهید علی قمی که در سن ۲۴ سالگی چهارماه پس از شروع جنگ تحمیلی در هنگام حصر آبادان در آن شهر به دست حزب بعث به فیض شهادت نایل گردید.

۴- شهید حاج ولی الله قمی که در مورخ ۵/۵/۶۷ در منطقه عملیاتی اسلام آباد( مرصاد ) در درگیری با منافقین که به نمایندگی از استکبار جهانی به آن منطقه آمده بودند به فیض شهادت نایل گردید .

۵- حاج محسن قمی که خود مجروح جنگ تحمیلی است و در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل می باشد.

۶- برادر احمد قمی که کوچکترین فرزند خانواده است در شرایط فعلی کمک و مددکار پدر رنجدیده خود می باشد.

ضمناً فرزند ارشد شهید حسن قمی نیز اسماعیل دیگری است که این شهیده مظلومه به اسلام عزیز هدیه نموده است بنام شهید وحید قمی کمه در سن ۱۶ سالگی در عملیات والفجر ۳ در پادگان حاج عمران عراق به شهادت نائل گردید.

شهیده منور کفائی نژاد تهرانی برای همسرش( حاج حسین قمی ) همسری مهربان وغمخوار و همفکر بود و در کارهای کشاورزی وی را همراهی می کرد و محور محبت و الفت در خانواده بود.

برای فرزندانش پشتوانه ای محکم و کانون پر از مهر بود  در مراحل مختلف زندگی همیشه مشاور خوبی برای آنان به شمار می رفت.

این شهیده مظلومه که خود از نزدیک شاهد جنایت ضد اسلامی طاغوت و طاغوتچه ها بوده است و شلاق خان ها را بر پیکر کشاورزان مستضعف از نزدیک لمس کرده بود کینه عجیبی از رژیم بر دل داشت وهمواره در فعالیت های ضد رژیم همکاری می کرد و مهارت عجیبی در مخفی کردن جزوات و کتاب های ممنوعه و دسته بندی آنها در منزل داشت و حیاط بزرگ مسکونی خانواده خاطرات بسیاری از این قبیل بیاد دارد. همچنین در تظاهرات ضد رژیم شرکت داشته و حضور فعالی در اقدامات انقلابی داشت و حتی در شبی که مزدوران رژیم به مسجد امیرالمؤمنین مامازند هجوم بردند ایشان به همراهی چند نفر از خواهران از بالکن مسجد با پرتاب مهر و سنگ به سوی مأمورین شاه به مقابله با آنها پرداخته بودند.

فرزند این شهیده مظلومه، حاج محمد قمی چنین می گوید:

مادرم علاقه زیادی به ائمه اطهار داشت و زمانی که غذای نذری می پختند به شدت همکاری می کرد. او آشپز بسیار ماهری بود. شب نهم ماه محرم ( شب تاسوعا) که همسایه ما نذر داشت و غذا به عزاداران حضرت ابوالفضل العباس(ع) می داد همه اطرافیان می گفتند که منور خانم بسیار عجیب است شب های تاسوعا در آب جوش دست می کند و دست او نمی سوزد واین زبانزد خاص و عام شده بود. ولی من باور نمی کردم، می گفتم چطور می شود که آب جوش دست را نسوزاند. به مادرم گفتم که من باور نمی کنم گفت من لایق نیستم ولی امساب بیا و تماشا کن از معجزه اما حسین(ع) و ابوالفضل العباس (ع) است. شب نهم تاسوعا شد و من پای دیگ رفتم ودیدم که در آب جوش دست می کند و دست او نمی سوخت وحتی آتش های زیر دیگ را با دست خود جابجا می کرد و نمی سوخت.

هنگامی که در مصائب وارده به ایشان بانوان و خانم های اهل محل به او دلداری می دادند واظهار دلسوزی و همدردی می کردندذ می گفت شما به مصائب حضرت زینب(س) گریه کنید. همه ما باید از زینت ( سلام الله علیها) درس بگیریم . فرزندان من به راهی رفتند که امام حسین(ع)  رفت . خدا را شکر می کنم که بچه هایم شهید شدند  و اسلحه بر روی اسلام نکشیدند تا اعدام شوند و باعث روسیاهی ما باشند. ما انشاالله پیش حضرت زهرا(س) روسفید هستیم . او در هنگام تدفین سومین فرزند شهیدش در کنار مزار او چنین گفت :

« خدایا تو این قربانیان را از ما قبول کن، امروز، روز مظلومیت اسلام است. دفاع از اسلام و امام بر همه واجب است، خدایا توفیق ده که چهار فرزند دیگرم نیز به راه آنان بروند…»

شهیده مظلومه با قامتی استوار و قلبی سرشار از معنویت و ایمان شهادت عزیزانش را یکی پس از دیگر تحمل می کرد و در خود به داشتن چنین فرزندانی مباهات می نمود. به تصدیق بسیاری از خانواده شهدا منطقه ما، دلگرمی و امید رزمندگان و خانواده آنان بود و در هنگام احساس ناراحتی و تنگدلی برای گرفتن درس استقامت و پایداری هم صحبت شدن با این مادر مظلومه را که خود اسوه صبر و استقامت بود غنیمت می شمردند. این مادر رنج  کشیده که خود عاشق اهل بیت عصمت  و مخصوصاً حضرت سید الشهداء (ع) بود قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یکبار برای پابوسی بقاع متبرکه و مخصوصاً حضرت امام حسین(ع) بطور قاچاق به نجف و کربلا و کاظمین و سامرا شتافت و در همانجا با این امامان بزرگوار پیمان خون بست و پیوسته آرزو می کرد که ای کاش بار دیگر توفیق زیارت حضرت سید الشهداء نصیب او می گردید.

در دوران شکوفائی انقلاب اسلامی در صف مقدم تظاهرات می توانستی او را ببینی که با عزمی استوار و فریادی کوبنده ندای لبیک یا حسین را سر داده است و با اوج گیری انقلاب اسلامی منزل و او بمنزله خانه تیمی برادران و خواهرانی بود که به مبارزه مخفیانه و مسلحانه بر علیه نظام ضد اسلامی پهلوی پرداخته بودند و در زوایای مختلف خانه پنهان کردن کتاب ها و جزوات و سلاح و مواد منفجره و کوکتل مولوتف ها جاسازی لازم را بعمل آورده بود و بدون کوچکترین اعتنائی به خطراتی که دراین راه متوجه او و خانواده اش بود همچنان به همگامی با حرکت انقلاب ادامه می داد.

این بانوی بزرگوار که قبلاً حج واجب خود را انجام داده بود در سال ۱۳۶۶ به اتفاق همسر بزرگوارش از طرف حضرت امام خمینی(ره) برای سفر حج توسط نماینده محترم ایشان در بنیاد شهید و سرپرست حجاج ایرانی دعوت شدند و در طول سفر مهمان حضرت امام(ره) بودند.

آنها در کاروان ویژه جانبازان و خانواده شهداء ابتدا به مدینه منوره مشرف شدند و به زیارت حضرت رسول الله(ص) شتافته و پیام مظلومیت امت اسلامی و شهداء و جانبازان انقلاب را به مظلومه تاریخ حضرت فاطمه زهراء (س) رسانیده و در کنار نرده های قبرستان بقیع، آن بقیع بی بقعه، آن بقیع مظلوم، بقیع خاموش به زیارت ائمه هدی نائل شده و با دیده حسرت به قبر بی نشان ائمه و حضرت زهراء(ع) می نگریست  و اشک می ریخت و پیوسته از اینکه از تشرف بانوان به کنار این قبور شریفه جلوگیری می کنند اظهار شکوه می نمود و مکرر می گفت به خدا قسم اگر می گذاشتند من حتی شبها از قبرستان بقیع بیرون نمی رفتم و سپس به مکه مکرمه شرفیاب شدند و پس از محرم شدن به احرام تمتع و انجام مناسک عمره و قبل از انجام مناسک حج تمتع از آنجا که یکی از مراسم حج اعلام برائت از مشرکین است و خداوند متعال در سوره توبه این برائت و تنفر خود و رسولش را از مشرکان در روز حج اکبر اعلام فرموده است و بدیهی است که سنت های اسلامی و از جمله اعلام بیزاری از مشرکان هرگز کهنه نمی شود، لذا در روزجمعه در راهپیمایی برائت شرکت نمودند.  یکی از بانوانی که همراه این شهیده مظلومه در راهپیمایی شرکت داشته و خود نیز مجروح شده است می گوید :

این شهیده مظلومه در روز راهپیمایی مقداری کسالت داشت. به او گفتیم که شما در راهپیمایی شرکت نکنید. در پاسخ گفت : من به دستور امام باید شرکت کنم و در غیر این صورت حج من ناقص خواهد بود و مورد قبول خداوند قرار نخواهد گرفت. و همراه با جانبازان وسایر اعضاء کاروان ویژه جانبازان و خانواده معظم شهداء در صف مقدم تظاهرات مورد حمله وحشیانه پلیس آل سعود قرار گرفته و در اثر ضربات باطوم، علاوه بر آسیب دیدن دنده ها و سایر اعضاء بدنش بخاطر اصابت ضربه باطوم بر سر و صورت درماهی که ماه حرام بود و در مکانی که خود حرم امن الهی و حتی گیاهان نیز از هر نوع تعرضی مصون هستند در حالی که مهمان و وفد خدا بود به فیض شهادت نایل گردید  و همراه به سه فرزند شهیدش درکنار رحمت الهی اقامت گزید.

برجنازه این شهیده مظلوم آثار شکستگی پهلو وکبود شدن صورت و خرد شدن جمجمه( ناشی از ضربات باطوم) دیده می شد و مواضع متعددی از بدنش از جمله بازوان او به شدت سیاه شده بود.

درآخرین سفر حج خود مهمان حضرت امام (ره) در کاروان ویژه بنیاد شهید بودند. در ضمن سفر به همسر بزرگوارش گفته بود که من از این سفر بازنخواهم گشت و لذا با آنکه سواد نداشت تمام حساب بدهی و طلب خود را رسیدگی و تسویه نموده بودند. بهمین جهت در مکه قمقمه ای خریده بود و سفارش کرده بود که این قمقمه را از آب پرکن و بدنم را با آن غسل بده که به این وصیت هم عمل شد.

آری بانوئی که :

هاجروار در رنج و زحمت زیست، زینب وار مسئولیت رسانیدن پیام خون شهیدانش را به دوش کشید سرانجام زهراوار با صورت ضربه خورده و پهلوئی شکسته و با لب عطشان مظلومانه به شهادت رسید.

زندگی نامه شهید حسن قمی

در سال ۱۳۲۴ در دهی نزدیک تهران بنام یاخچی آباد چشم به جهان گشود و با گشودن چشم قرآن را در طاقچه تنها اتاق خود مشاهده کرد.

پدر او کشاورزی ساده بود که در عین حال سوادی مکتبی داشت و اذان و اقامه را بگوش چپ و راستش خواند و با گفتن لا اله الا الله راه مبارزه و طغیان را در برابر اله ها به او آموخت و آنروز آن کودک خردسال در جانش این کلمه نقش بست و با شینیدن اشهد ان محمداً رسول الله (ص) رسالت انسانی را به او تذکر داد و با کمله اشهدان علیاً ولی الله محبت علی(ع) در جان او قوت گرفت این کودک خرسال در کوچه های ده کنار جوی آب زیر سایه درخت ها با سایر کودکان بازی می کرد تا کم کم به مدرسه راه یافت. خیلی زود قرآن خواندن را یاد گرفت و هوش و استعداد وی بقدری زیاد بود که شاگرد اول کلاس ها بود و در سنین ۱۲ الی ۱۴ سالگی زمانی که رژیم جنایتکار پهلوی روستائیان محروم ما را به استثمار می کشید و با قدرت سر نیزه ارتش و ژاندارمری عده ای را بر روستاها مسلط کرده بود این طفل خردسال که کلمه لااله الا الله در جانش نقش بسته بود مبارزه خود را با کدخدای ده که روستائیان را کتک زده و ناسزا می گفت آغاز نمود و کدخدا نیز چندین ضربه شلاق بر پیکر او نواخت و او با پرتاب چندین سنگ خشم خود را باو نشان داد.

کم کم بزرگ می شد و برای امرار معاش و کمک پدرش که با کد یمین به کشاورزی مشغول بود کمک می کرد. سپس به علت ظلم و ستم بیداد پهلوی از یاخچی آباد به قریه مامازند ورامین کوچ کردند. در آنجا نیز مدرسه می رفت و هم به کارهای کشاروزی می پرداخت و از نزدیک رنج کشاورزان و پینه دست آنان و در عین حال فقر مادیشان و جنایت اربابشان را مشاهده می نمود.

می دید که چگونه پدرش همراه با سایر کشاورزان شبهای سر زمستان و روزهای گرم تابستان فعالیت کرده و در موقع برداشت محصول کامیون های ارباب چگونه دسترنج آنان را به یغما می برد. کینه اربابان و رژیم در دلش بیشتر می شد و همیشه با خود می گفت خدایا چگونه شاهد چنین جنایاتی باشم و نتوانیم حرف بزنیم؟ در دبیرستان نیز همیشه از بهترین شاگردان به شمار می رفت. سپس به دانشسرای کشاورزی مامازند رفت و در آنجا نیز با علاقه درس می خواند و باز شاهد جنایات هولناکی در آنجا بود. چون جوان خود ساخته ای بود و می دید که پدرش نمی تواند خرج سایر برادران و خانواده را به خوبی تأمین کند در تمام مدت تحصیل کار می کرد. صبح ها خیلی زود از خواب بر می خواست وچند ساعتی قبل از شروع کلاس ها در قصابی کار میکرد و از این رهگذر خرج خودش را تأمین می کد و به قدری مهربان و با سخاونت بود که سایر دوستانش را نیز کمک و یاری می داد وچنان امین بود که به این لقب نیز مشهور شد. در هنگامی که برای دوره سربازی به پادگان کرج رفت همیشه می گریخت و پرونده وی پر از توبیخ و تنبیه است و در آن هنگام که زلزله استان خراسن را ویران کرد، او داوطلبانه مدتی سرپرستی گروهی را جهت کمک به زلزله زدگان به عهده گرفت و مدتی را در آنجا گذرانید. دردوره سربازی ازدواج نمود و بعد از تمام شدن خدمت سربازی در دانشگاه مشغول بکار شد و باز شاهد ظلم و بیداد و تبعیض بود و ریشه تمامی اینها را در وجود رژیم شاهنشاهی وابسته به آمریکا یافته بود. چندین بار توسط ساواک ورامین و ژاندارمری محل دستگیر شده که در گزارشات خودشان او را به عنوان خطرناکترین فرد در مقابل رژیم قلمداد کرده بودند.

قلبش مالامال از عشق به امام ومستضفین بود. از سال ۱۳۵۵ فعالیت زیرزمینی مستمر خود را در رابطه با یک گروه چریکی توحیدی آغاز نمود تا نیمه های شب با برادران دیگر می نشست تا کلاس شهادت و جهاد را بهتر بیاموزد و با مواد منفجره و اسلحه های سبک تمرین می کرد و آنگاه به عبادت می ایستاد و در قنوت نمازش می خواند : « اللهم ارزقنا توفیق الشهاده » در چند عملیات شرکت نمود و شهامت و شجاعت خاص او دوستان را به حرکت وامیداشت. در جریان استقبال از امام مسلحانه مراقب بود و آن زمان که کفر و ایمان در روزهای ۱۹ تا ۲۳ بهمن در مقابل هم قرار گرفتند بطور شبانه روزی در خدمت اسلام بود و در خطرناکترین ماموریت ها و درگیری ها شرکت نمود و مقادیر زیادی اسلحه و اموال بیت المال به کمیته استقبال امام تحویل نمود. و چندین نفر از جنایتکاران و کسانی که تا آخرین لحظه در خدمت رژیم بودند به هلاکت رساند پس از پیروزی انقلاب از طرف کمیته مرکزی عضو شورای کمیته سرپرستی پارچین شد.

پس از مدتی به کمیته مرکزی فرا خوانده شد ومسئول دستگیری ساواکی ها و افراد وابسته و همچنین سرسپردگان رژیم گردید و حدود ۱۵۰ نفر از این افراد بوسیله وی دستگیر شدند که چند تن از آنان اعدام گردیدند و سپس بعنوان بازجو به زندان قصر و اوین رفت و در آنجا نیز رسیدگی به پرونده عمال شاه خائن رادنبال نمود. در آن زمان بود که روزنامه ها و رادیو تلویزیون از جنایات کفر جهانی شوروی در افغانستان سخن می گفتند و او نیز آیه « و ما لکم لاتقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال و النساء را زمزمه می کرد. تا اینکه به افغانستان شتافت و با سران نهضت اسلامی افغانستان رابطه برقرار نموده و کمک های تسلیحاتی و مادی را به آنان آغاز نمود. سپس به ایران بازگشت و بالاخره در سوم خرداد ۱۳۵۹ به کردستان شتافت و بر اثر لیاقت و شجاعت و تقوا خیلی زود به مقام فرماندهی رسید چه زود حرکاتش دوستان را تحت تأثیر قرار داد و یکپارچه با او پیمان بستند که حمایتش کنند و در مدت کوتاهی آیه « اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» را پیاده کرد. دوستان و همسنگران با دیدن او و شنیدن سخنانش قوت قلب می یافتند و روحیه تازه ای می گرفتند و دشمنان از شنیدن نام او لرزه بر اندامشان می افتاد و او با یاری خدا و همسنگران موفق شد ۳۶ کیلومتر از محل شاهیندژ بطرف بوکان پیشروی نماید و تمام موافقان انقلاب در آن خطه را به شکفتن و محبت وادارد. دمکرات و کومله و فدائی او را ابو شریف کردستان نام نهاده بودند. تا بالاخره در روز هفده شهریور روز خون و شهادت، روز ایثار و تقوا و روز پیروزی خون بر شمشیر با عده ای از برداران به جبهه می رود و پس از ساعت ها مبارزه مسلحانه و رشادت خاصی عده ای از ضد انقلاب را به درک واصل می کند و در یک حمله نابرابر که اینها چند نفر انگشت شمار و تعداد دشمنان بیشمار که نیروی پشتیبانی نیز به آنان نمی رسید او از سنگری به سنگر دیگر می رود و به برادران قوت قلب می بخشد که نهراسید و با توکل به خدا نبرد کنید. پیروزی از آن شماست  و نخود دست را بر بروی ماشه مسلسل گذاشته و سینه دشمنان را چاک می دهد تا بالاخره دشمنان او را غافلگیر کرده و محاصره اش می کنند و او را به عنوان گروگان می برند و در خیابان های بوکان او را به محاکمه می کشند و از او می خواهند که اطلاعات را به آنها بدهد و او کلمه لا اله الا الله را خوب فهمیده بود و لب از لب نگشود و فقط فریاد الله اکبر، خمینی رهبر را سر میداد. دشمن را بخروش آورد. او را به پشت اتومبیل بسته و در خیابان ها برزمین کشیدند. بازهم تسلیم نشد و به خروش الله اکبر، خمینی رهبر صدایش را بلندتر کرد و دشمن که از نام خمینی(ره) وحشت داشت با تبر بر سر او زد و او که در تمام عمرش به علی(ع) علاقه خاصی داشت فریاد « فزت و رب الکعبه » را سرداد و به اعلی علیین پیوست.

و چه خوب به فریاد هل من ناصر ینصرنی سالار شهیدان پاسخ گفت و اوست کمه ما را به حفظ و پاسداری از مکتب می خواند و می گوید مومن باید مجاهد و مهاجر باشد تا به درجه رفیعه شهادت نائل شود.

شهیدان سخن خود را گفته اند و خون سرخشان را گواه گفتارشان قرار داده اند در حدیث آمده است که :

هیچ قطره ای نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود محبوبتر نیست. شهید غسل و کفن حساب و کتاب ندارد زیرا که به خدا پیوسته و یک پارچه خدائی شده. از قادر بزرگ خواهانیم توفیق ادامه راهش را به همه ما عنایت کند.

شهید حسن قمی در هنگام شهادت ۳۱ سال داشت و دارای سه فرزند بنام های وحید، سعید، نرگس بود.

شهید قمی در آخرین نامه ای که برای خانواده خود نوشته بود در اول شهریور ( حدود یکماه قبل از آغاز جنگ تحمیلی عراق) هشدار داده بود که آمریکا در صدد یک تهاجم وسیع نظامی علیه انقلاب اسلامی ایران است و شواهد نشان می دهد که روزهای سختی در انتظار است. باید خود را آماده کنید تا بتوانید در برابر مشکلات مقاوم باشید و لکن عمر او کفایت نکرد و درست ۱۳ روز قبل از آغاز جنگ در ۱۷ شهریور ۱۳۵۹ به شهادت رسید تا با خون خود بنویسد که ۱۷ شهریور نه یک روز که یک تاریخ است

زندگی نامه شهید وحید قمی

وحید که فرزند بزرگ خانواده بشمار می رفت از احترام خاصی در بین خانواده و فامیل برخوردار بود و روزهای زندگی و ماه ها و سال ها را پشت سر می گذاشت که دوران طفولیت را به اتمام برساند. تا اینکه در اولین سال زندگیش تحولی در زندگیش انجام میگیرد و به دستان همان روستا روانه می شود و سال های تحصیلی را یکی پس از دیگری می گذراند و با دست های کوچک خود سرنوشت خود را ورق می زند و در این سال های تحصیلی یکی از شاگردان خوب و موفق دوران خود بود.

در سال های آخر دوران ابتدای اش بود که آهنگ آزادی از شهر خون وقیام شهر مقدس قم بلند شد و ند اری اسلام از آنجا به تمام نقاط ایران و جهان طنین افکنده بود، به گوش و دل این فززند عزیز ما رسید.

در همان روزگار بود که پدرش در عین اینکه کارمند دانشگاه ابوریحان بود یکی از محورهای حرکت انقلاب اسلامی و در خط امام به شمار می رفت و این چنین گام برمیداشت و وحید با توجه به سن کمی که داشت همگام پدرش شد و خود محور حرکت انقلابی در محیط تحصیل و در کوچه و بازار بود.

و همیشه علیه رژیم ( شاه معدوم ) تظاهرات بر پا می کرد و مدرسه را به تظاهرات و شعارهای یک پارچه علیه طاغوت تبدیل می کرد. بعد از تعطیل شدن مدارس از فعالیت های ضد رژیم شاه در کوچه و بازار باز نمی ایستاد و طوری شده بود که فعالتی شهید وحید قمی در منطقه زبانزد همه قرار گرفت و در همان اوان بود که سیستم جاسوسی و اطلاعاتی شاه معدوم( ساوارک ) مامور به جلب اینگونه اشخاص شده بودو برای خودشان عوامل نفوذی را از بطن جامعه و مردم انتخاب واستخدام و در اختیار خود گرفته بودند تا با این روش با مبارزین رژیم مبارزه کنند و آنها را دستگیر نمایند و با توجه به اینکه وحید در دوران تحصیل خود که دوران ابتدائی تحصیلش بود و آنچنان فعالیت می کرد که معاون مدرسه وی را احضار می کند و او را بشدت تنبه و مورد ضرب و شتم قرار می دهدذ و از مدرسه اخراج می کند و افراد مزدور شاه هم که در محل بودند گزارشاتی از فعالیت های پدرش شهید حسن قمی و وحید را به ساواک ورامین داده بودند. مبنی بر اینکه مسئول اغتشاشات علیه رژیم در مدرسه مامازند دانش آموزش بنام وحید قمی می باشد که پدرش هم در دانشگاه ابوریحان علیه رژیم شاه فعالیت می کند، که این امر بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی تمام مدارک و اسناد در این مورد از محل ساواک بدست آمد که بدست نیروهای حزب الله قرار گرفت و تمام مدارک موجود است و در همین زمان بود که وحید دوران ابتدائی را پشت سرگذاشت و به دوره راهنمایی قدم نهاد که تحصیل وی در دوره راهنمایی مصادف با بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شد. با توجه به اینکه پدرش از فعالیت بعد از انقلاب بازنایستاد و از فعالین حرکت انقلاب اسلامی در منطقه و دوستداران اسلام و امام بود در کمیته انقلاب اسلامی مرکز و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرکز فعالیت شایان داشتند که در سال ۵۹ از طریق سپاه پاسداران مرکز به وی مأموریت داده می شود که به کردستان برود و مسئولیت سازمان پیشمرگان کرد مسلمان را بعهده بگیرد تا ریشه جهل و فساد و فسق و فجور و ضد انقلاب را در کردستان قطع و به قعر نابودی بفرستد و شهید حسن قمی در طی آخرین مأموریتش در بوکان که مشغول پاکسازی بودند مورد شناسایی مزدوران امپریالیسم و کمونیسم حزب منحله کومله قرا می گیرد و دین نمی انجامد که در عملیات پاکسازی با عده ای از همرزمانش مورد کمین ضد انقلابیون قرار می گیرند و به طرز دلخراش آنها را به شهادت می رسانند و پیکر پاک آنان را با آتش سوزانیده و پیکر مطهر آن ها را به اتومبیل بسته و در شهر می کشانند و به نمایش مردم می گذاشتند و حتی رادیو بی بی سی شهادت وی  و دیگران را با آب و تاب خاص از ضد انقلاب پخش نموده بود.

و اما چهار ماه بعد عمویش در منطقه آبادان به شهادت می رسد و وحید که در آتش انقلاب آبدیده شده و با شهادت پدر و عمویش بزرگ و در تنور داع جنگ علیه کفر صدامی کار آمد شده بود خودش داوطلب برای جبهه های نور علیه ظلمت می شود و چندین بار در جبهه های غرب کشور علیه دشمن اسلام به جنگ و ستیز پرداخته است که فعالیت وی در حمله قابل و چشمگیر بود. و از خود ایثار گری های بسیار نشان داده است و در آخرین مرحله که می خواست به جبهه برود در روح پرفتوحش عشق و علاقه ای خاص بوجود  آمده بود  و مثل دفات قبل نبود. این بار خیلی فرق داشت. مثل اینکه سخن ها داشت و حرف ها می زد ولی مثل اینکه ما نمی شنیدیم. چهره اش نورانی شده بود و حال و هوای دیگری داشت مثل اینکه پدرش او را به میهمانی به منزلش دعوت کرده بود و او هم بهانه پدرش را می گرفت تا اینکه به جبهه های غرب کشور عازم شد و در عملیات والفجر ۳ که مسلح به تیربار بود و علیه صدامیان می جنگید برا اثر ترکش مجروح و پس از ساعتی روح بزرگش از کلبد بدن کوچکش به ملکوت اعلی شتافت و به ندای حق لبیک گفته و هم آغوش پدرش و عمویش به زبارت حق شتافتند.

یاد او که همواره مدرسه را سنگری از سنگرهای مبارزه در مقابل جهل و فساد و دشمنان اسلام می دانست گرامی باد.

مختصری از زندگی نامه شهید علی قمی

علی دوران ابتدائی را در تنها مدرسه مامازند گذراند و دوره دبیرستان را در پلشت ادامه داد. از همان موقع بود که احساس کرد باید نه نحوی در مرتفع نمودن مشکلات زندگی که بر دوش پدرش سنگینی داشت کمک نماید. فلذا توام با درس و تحصیل به امر کشاورزی پرداخت وی پس از دوره دبیرستان به استخدام دانشگاه ابوریحان در آمده و مشغول بکار شد او که در خانواده اش بخاطر ارتباط مستمر با روحانیت مبارز در خط امام با مسائل و مشکلات مردم محروم و مسضعف ایران آشنا و بر ظلمی که بر ملت مسلمان این مرز و بوم روا می شد واقف بود در محیط دانشگاه نیز بر اطلاعات و تعهدش افزوده شد تا اینکه در سال ۱۳۵۶ که مردم به استضعاف کشیده شده ایران یکپارچه و متحد به رهبری و زعامت حضرت امام خمینی ارواحنا فداه لبیک گفته و پاسخ مثبت دادند و در اشکال مختلف بر ظلم و جور ستم شاهی شوریدند و او هم بهمراه آنان و در جمع آنان در این امواج خروشان شکننده که جاودانه تاریخ شد شرکت نمود از افراد پیشتاز در اعتصابات دانشگاه ابوریحان بود و در راهپیمایی هایی که در محل برپا می شد و یا در تهران اعلام می گردید  با شور و شوق فراوان شرکت می نمود.

در این رابطه همه کسانی که در جلسات سیاسی و مذهبی و راهپیمایی مامازند شرکت داشتند بخوبی بیاد دارند در یک شب سرد زمستانی در ماه محرم وقتی مسجد جامع امیرالمومنین مامازند که مرکز فعالیت های سیاسی آنروز منطقه شده بود توسط حدود یکصد  نفر از ژاندارم های مسلح شاه معدوم مورد حمله قرار گرفتند و او تنها فردی بود که با چوب دستی و با کمال شجاعت و خونسردی و با فریاد الله اکبر خود جلو درب مسجد را گرفته و با نظامیان که قصد ورود به مسجد را داشته به نبرد پرداخت و مانع ورود آنها شده وبدیگران شهامت بیشتری در مقابله با آنان داد.

مغازه او در مامازند به مرکزی جهت تهیه وتوزیع ونگهداری اعلامیه ها و نشریات و اطلاعیه ها و عکس های حضرت امام مبدل شده بود.

او در راهپیمایی های عید فطر ، شب های محرم و ۱۷ شهریور و ۲۲ بهمن را بخوبی بیاد داشت و همیشه بیرحمی های آن سفاکان پلید و خون آشام را با انگیزه لزوم دادمه مبارزه پیگیر تا حصول به آرمام مقدس نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی را متذکر می گردید  . او که عاشق امام و اهداف بلند اسلامی او شده بود  بی وقفه مسائل انقلاب و انقلابیون را دنبال و همراهی می کرد. مبلغی از درآمدهای خود را به این امور اختصاص داده و در اکثر فعالیت های ویژه مرسوم در آنروزها شرکت می نمود. شکوفائی نهضت در ۲۲ بهمن ۵۷ را حیات دوباره اسلام و ایران اسلامی می دانست و همه وقت و توان جسمی و روحی خود را وقف آن نموده ودر تلاشی شبانه روزی در پاسداری از دستاوردهای آن از هیچ کوششی دریغ نمی ورزید در کارهای گروهی و سازندگی جامعه که پس از پیروزی انقلاب اسلامی رواج یافته بود و در خدمت محرومان و مسضعفان روند استقلال و خود کفائی مملکت اسلامی را دنبال می کرد. با اشتیاق فراوان شرکت می نمود و افتخاری برای خود می دانست تا اینکه دشمنان خدا غائله کردستان را بوجود آوردند علی با وجود اینکه تمام وجودش از اعمال این زالو صفتان در خشم بود که چگونه بیرحمانه در فکر برچیدن جوانه های انقلاب اسلامی هستند و علیرغم میل باطنی اش بدلیل اینکه تمام برادرانش قبل از او به کردستان اعزام شده بودند نتوانست در آن جهاد مقدس شرکت نماید تا اینکه در هفدهم شهریور ماه سال ۵۹ در حالی که خاصره کشتار بی شرمانه افراد گارد شاهنشاهی را در ذهنش دوره می نمود با شگفتی و تعجب خبر شهادت برادر بزرگش حسن قمی فرمانده پیشمردگان کرد مسلمان بوکان را که از دانشگاه ابوریحان مامور به سپاه پاسداران شده بود و در دل قالب اهالی آن مرز و بوم جای داشت به دست روباه صفتان زشت خوئی که به دروغ خود را مدافع خلق مینامیدند و دست در دست استکبار جهانی داشتند را شنیده و هنوز مراسم شهادت برادرش که اولین شهید منطقه بود تمام نشده که صدای انفجاراتی از مراکزی در تهران را شنید.

او از طریق رادیو مطلع شد که جنگی ناخواسته از سوی بعثیون عراق بر انقلاب اسلامی نوپای ایران تحمیل شده است. عزم جزم نموده و قبل از مراسم اربعین شهادت برادر قسم یاد کرد که سلاح او را بر زمین نگذاشته و در راه دفاع از اسلام و انتقام خود شهیدان لحظه ای از پای ننشیند و به دنبال این تصمیم از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پایگاه مالک اشتر تهران عازم جبهه های جنوب شد. و در آن ظلمت کاذب که بر آبادن مظلوم مستولی شده بود  و بعثیون کافر دیار محاصره شده را زیر آتش ودود و گلوله داشتند به آنجا شتافت و بالاخره پس از سه ماه تلاش ونبرد بی وقفه و پاسداری از حریم اسلام و مسلمین و خون مقدس شهیدان در شب بیستم دی ماه ۵۹ یعنی چهارماه پس از شهادت برادرش حسن در یک عملیات شبیخون در ذوالفقاریه آبادان شرکت نمود و با صدار بلند و رسائی که داشت الله اکبر  گویان بر دشمن متجاوز شورید و پس از نبردی سخت و سهمگین به وسیله گلوله های خصمان استکبار جهانی که بدست مزدوران بعثی عراق شلیک می شد از ناحیه گلو و حنجره هدف قرار گرفت و در آنزمان که خون پاکس به آسمان فواره کشیده بود و لبانش ذکر لا اله الا الله و محمد رسول الله وعلی ولی الله بر هم می خورد بی شک به یکباره برادرش حسن را دید سپید پوش. و آنهائی را که در فیضیه به خاک و خون کشیده شدند. و در ۱۷ شهریور توسط مزدوران شاه در خون خود غلطیدند. و در سیاه چال های ستم شاهی غریبانه جان دادند. و در یوم الله ۲۲ بهمن به ملکوت اعلا پرکشیدند. و همه مظلومان تاریخ را که ظلم ظالمان و ستم شاهان آنها را بدار آویخته بودند و در فلسطین، در لبنان، در چاد و … ندای حق سردادند.  و دیدگان شهیدان صدر اسلام و شهداء بدر و حنین و شهداء کربلا را که به استقابل آمدند و …

آری او در ۱۹ دی ماه ۱۳۵۹ به شهادت رسید تا با خون خود بار دیگر اعلام کند که ۱۹ دی نه یک روز بلکه یک تاریخ است.

فرازهایی از زندگی شهید حاج ولی الله قمی

حاج ولی الله قمی تحصیلات کلاسیک خود را تا سوم دبیرستان در منطقه پاکدشت و سپس در تهران ادامه داد و همگام با تحصیل برای تأمین معاش خود و خانواده به کارهای مختلف کشاورزی و دامداری می پرداخت او کودکی با محیت و پراحساس بود ولذا از همان اوان شروعت زندگی همواره در اعماق دل اطرافیانش برای خویش جای گزیده بود  و از علاقه بیش از حد آنان برخوردار بود. در ایام نوجوانی با مسجد و روحانیت پیوندی عمیق برقرار کرده بود و کمتر مجلس و محفل دینی در آن منطقه برگزار می شد که جای وی در آنجا خالی باشد.

تحصیلات در حوزه علمیه قم :

سال ۱۳۵۳ که سال آخر تحصیلات دبیرستانی او محسوب می شد  آن را نیمه کاره رها کرد و به همان دلایل فوق الذکر برای تحصیل علوم دینیه به حوزه علمیه قم پا نهاد و مشتاقانه به درس خواندن پرداخت. علاقه و پشتکارش باعث شد که در مدت نسبتاً کوتاهی تقریبا تا اتمام لمعتین شهید پیش رود و خود را برای ورود به سطوح عالیه حوزه آماده نماید.

شهید حاج ولی الله قمی در طول تحصیل همواره به تهذیب اخلاق اهمیت فراوانی می داد و از محضر اساتید اخلاق حوزه علمیه کسب فیض می نمود و در مدت تحصیل حتی الامکان رفتن به مسجد جمکران را در شب های جمعه ترک نمی کرد و به طور مرتب به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف می شد و بدین طریق علم و عمل را به هم درآمیخت.

ترسیدم نتوانم دین خود را حفظ کنم

در آن هنگام که عازم حوه علمیه قم بود به او اصرار زیاد کردم که عجله نکن تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان برسان و پس از اخذ دیپلم به حوزه قم عزیمت کن. در ابتدا پاسخی نداد و طبق عادت همیشگی با لبخند از کنار پیشنهاد من گذشت وقتی اصرار کردم پاسخ داد ترسیدم تا پایان تحصیلات به دلیل آلوده بودن محیط تهران نتوانم دین خودم را حفظ کنم.

خودسازی در زندان

اوج گیری مبارزه بی امان امت اسلامی ایران نقطه عطفی در زندگی حاج ولی الله قمی بود . شهید عزیزمان بطور فعال در امر پیشبرد انقلاب اسلامی همت گماشت و با همکاری بعضی از دوستان و از جمله شهید حجت الاسلام و المسملین رضا مظفر ضمن توزیع اطلاعیه های حضرت امام و پخش تراکت و دیوار نویستی در شهر خون و قیام(قم) اطلاعیه های دست نویسی تحت عنوان طلاب شهرستان ورامین درحوزه علمیه قم تهیه و در مدرسه خان نصب می کردند و در همین راستا توسط ساواک قم به همراه شهید حجت الاسلام  رضا مظفر دستگیر و مدتی را درزندان بسر برد و شکنجه های شدید و سختی را تحمل نمود. ولی کوچکترین خللی در اراده او حاصل نشد و مصمم تر از پیش، پس از آزادی از زندان فعالیت خود را تشدید بخشیده و به امر مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی و تهیه سلاح و ساختن سه راهی دست ساز رو می آورد.

در یوم الله ۲۲ بهمن نیز در تهران حضور فعال داشت و پیروزی انقلاب اسلامی را درمیان سفیر گلوله ها جشن گرفت.

کسب افتخار جانبازبودن:

پس از پیروی انقلاب اسلامی مدتی را درکمیته مرکزی در امر تحکیم بخشیدن به نظام نوپای جمهوری اسلامی شرکت نمود و مجدداً برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم بازگشت و بعد از مدت کوتاهی با صدور فرمان تاریخی امام خمینی(ره) در مورد ضرورت حضور سریع نیروهای در کردستان بدانجا شتافت و بیش از یکسال مسئولیت اعزام نیرو را در خطه غرب کشور بعهده داشت. و در همین ایام در درگیری با ضد انقلاب و مزدوران دمکرات در اطراف شهرستان پاوه علیرغم جراحت سختی که در اولین لحظه درگیری پیداکرده بود ضربات سختی را به مزدوران وارد کرده و دلیرانه تا رسیدن نیروهای کمکی مقاومت نمود. آنگاه مدت زیادی را در بیمارستان و منزل بستری شد و از ناحیه پا دچار نقص عضو گردید و افتخار جانبازی انقلاب را برای خود همراه آورد.

خاطره ای از دیدار دو برادر شهید :

در بیمارستان مصطفی خمینی تهران در اطاقی که او بستری شده بود به عیادتش رفتیم چند لحظه بعد برادر بزرگ او ( شهید حسن قمی ) نیز به ملاقاتش آمد به مجر اینکه چشمان دو برادر به یکدیگر خیره شد شهید حسن قمی با لبخندی کنایه آمیز گفت : ما منتظر شنیدن خبر شهادت تو بودیم مجروح شدن در راه خدا که چندان مهم نیست…

خدمت به مستضعفین و خانواده معظم شهدا :

شهید قمی پس از بهبودی نسبی مدتی در دادسرای انقلاب پاسداران به عنوان مسئول شعبه ۲ دادیاری انجام وظیفه نمود و در همین ارتباط برای انجام مأموریت مدتی را در سوریه و لبنان گذرانید، سپس سرپرستی کمیته انقلاب اسلامی مامازند( ستاد عملیاتی بعثت ) را برعهده گرفت و چندین سال در این مسئولیت خدمات ارزنده ای از خود برجای گذاشت.

آنگاه در سال ۱۳۶۳ در حالیکه سه شهید از خانواده خود را ( شهید حسن، علی، وحید قمی) را به اسلام عزیز تقدیم کرده بود به سرپرستی بنیاد شهید انقلاب اسلامی پاکدشت منصوب شد.

عجبا که چه رابطه ظریف و حساسی میان او و شهادت وجود  داشت که خدمت به خانواده شهیدان را با عشق تمام نصب العین خود قرار داده بود و حتی المقدور جای خالی شهیدان را در لطف و محبت پدری نسبت به فرزندان شاهد و رسیدگی به مشکلات خانواده هایشان با سوز و گداز پرکرده بود. او که خود عاشق شهادت بود جز سروکار داشتن با وارثان شهادت نمی توانست شغلی برای خود برگزیند و چهره غم گرفته این عزیزان در شهادت حاج ولی الله قمی خود بهترین گواه این امر است.

و سپس در سال ۱۳۶۶ در فاجعه مکه معظمه مادرش نیز به دست وهابیت آل سعود جنایتکار به کاروان شهیدان پیوست و در این مشهد نیز شاهدی دیگر از خانواده را در قربانگاه عشق اُضحیه نمود.

چطور دلتان می آید روی حاج ولی خاک می ریزید:

در گلستان شهدا منطقه پاکدشت ورامین ( ده امام) بودیم که حاجی محمد  قمی برادر شهید حاج ولی الله داخل قبر جنازه برادرش را برای دفن تحویل گرفته بود. همسر شهیدی از شهداء منطقه، هراسان خود را به کنار قبر رسانید در حالی که به شدت می گریست فریاد زد :

حاج محمد تو را به خدا روی حاج ولی خاک نریز- آخر چطور دلت میاد اونو توی قبر میزاری، او همه کاره ما بود، او بچه های ما را سرپرستی می کرد.

هروقت می خواهم درس بخوانم یاد بابام می افتم :

شهید حاج ولی الله قمی در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود به دیدن من آمد و بدون مقدمه گفت :

یکی از دختران شاهد را که از لحاظ درسی خیلی عقب افتاده بود امروز به بنیاد شهید دعوت کرده بودم، ابتدا به او بسیار محبت کرده و هدیه ای که قبلاً برایش تهیه کرده بودم به او دادم و بعد پرسیدم که دختر جان تو که درست خوب است چرا یکباره ضعیف شده است، به من بگو چرا خوب درس نمی خوانی؟

دخترک پاسخ نداد، اصرارکردم و او بازهم سکوت کرد. در نهایت ( درحالی که بغضش ترکیده بود) گفت :

آخه نمی توانم درس بخوانم هرقت کتاب را جلوم باز می کنم یاد بابام می افتم. تو کلاس که معلم درس میده حواسم میره پیش بابام، موقع مشق نوشتن قطرات اشک چشم، کاغذ دفترم را خیس می کنه ….

به جز شهادت چیزی نمی توانست او را راضی کند :

شعله عشق به شهادت که همواره در وجود شهید قمی زبانه می کشید پس از آنکه او در هرمشهدی شاهدی از خانواده خود را به حضرت احدیت تقدیم کرد، شعله ورتر شد و بویژه بعد از آنکه گلواژه سرخ شهادت برصفحه وجود شهید وحید قمی با خون نقش بست این امر کاملاً در حرکات و رفتار او نمایان بود چه آنکه میان او و وحید ( مخصوصاً بعد از شهادت پدرش) آنچنان رابطه عاطفی برقرار گشته بود که زبانزد همگان بود. ( و میزان تاثر او از شهادت وحید در زندگی نامه ای که وی به قلم شیوای خود برای شهید وحدی تنظیم نموده به خوبی نمایان است) و آنگاه که در فاجعه مکه مکرمه به دست جنایتکاران آل سعود مادرش ( ام الشهداء، حسن، علی، وحید، ولی الله قمی) نیز با صورتی نیلگون وپهلوی شکسته، چون زهرای اطهر به فیض شهادت نائل گردید دیگر درنگ را جایز نمی شمرد و از اینکه از کاروان حسینیان اندکی عقب مانده است به سختی افسرده خاطر شده و در هر لحظه عروس شهادت را می دید که بی تابانه او را به حجله دعوت می کرد. آری او حاضر نبود که حتی به جانباز بودن نیز اکتفا کند به جز شهادت، روح بلند پرواز او در هیچ قله کمال دیگری نمی توانست آرام گیرد.

پدر شهید چنین می گوید :

در نزدیکی پل حجون در مکه معظمه در بحبوحه کشتار حجاج توسط آل سعود ( خائن الحرمین) من در میان جنازه شهداء به دنبال جنازه احتمالی همسرم حاجیه منور کفائی زاده می گشتم . در یک لحظه متوجه شدم که حاج ولی الله نیز شهداء را یکی پس از دیگری شناسائی می کند ولی هیچکدام از ما موفق نشدیم و از آنجا که او از ناحیه پا دچار معلولیت بود به شدت خسته و احساس درد میکرد با هم براه افتادیم در هیئت پزشکی ایران خون برای مجروحین می خواستند. او فوراً حاضر شد و خون اهداء نمود. بعداً چند روز به طور دائم دنبال جنازه گشتیم و حتی حاج ولی اله مجبور شد تنها وقوف اضطراری عرفه را درک کند تا توانست جنازه مادرش را پیدا کند. چون مزدوران آمریکایی آل سعود مانع از ورود ما ایرانی ها به بیمارستان ها می شدند و جنازه ها را نشام نمی دادند.

در پاسخ به ندای امام لحظه ای درنگ جایز نیست :

بعد از برگزاری مراسم سالگرد شهادت مادر شهیده اش حتی یک روز نیز نتوانست صبر کند و در تاریخ ۲/۵/۱۳۶۷ در پاسخ به پیام امام عزیز به سوی جبهه شتافت و علیرغم اصرار بیش از حد یارانش که بخاطر معلولیت او از ناحیه پا او را از رفتن به خطوط مقدم نبرد منع می کردند در آزاد سازی منطقه اسلام آباد غرب فعالانه به نبرد با مزدوران بعثی و فریب خوردگان استکبار جهانی پرداخت و پس از پیشروی عمده و آزاد کردن اسلام آباد در آخرین لحظات درگیری در حالی که مهمات آنان به اتمام رسیده بود به همراه همسنگرانش ( شهید حجت الاسلام رضا مظفر، شهید حسن مظفر، شهدی علی مظفر و شهید ثقه الاسلام اسکویی) بر اثر انفجار نارنجک به لقاء الله پیوست و به آرزوی دیرینه خود نایل گشت.

در بحبوحه حمله لبخند ازلبان او جدا نمی شد :

شب حمله که در حقیقت آخرین شب زندگی ظاهری او محسوب می شد من هم با او بودم، بسیار خوشحال بود و همواره می خندید و بچه ها را نیز می خندانید. حتی در بحبوحه درگیری تقریباً که محاصره هم شده بودیم لبخند از لبانش جدا نمی شد. چون از ناحیه پا نقص عضو داشت از دیگران عقب مانده بود  خیلی خسته بود به او گفتم حاجی تندتر بیا با چهره گشاده لبخند زنان پاسخ داد می خواهم بیایم اما پاه همراهم نمیاد.

نماز را به هر نحوی که باشد باید بخوانم :

درمحاصره بودیم و وقت نماز صبح شد. به نماز ایستاده بود به او گفتم صبر کند بعداً نماز بخوان الان که نمی شود  نمازخواند. پاسخ داد : به هر نحو که شده باشد باید نمازم را بخوانم.

گویا می خواست بگوید که امام حسین(ع) هم در ظهر عاشورا نمازش را اول وقت اداء نمود.

حاج ولی الله برخیز :

به بنیاد شهید رفتم روی صندلی شهید قمی دسته گلی گذاشته بودند عکس او با چهره گشاده هنوز هم به مراجعه کنندگان لبخند می زند. تابلویی را در بالای صندلی نصبت کرده بودند که بر آن نوشته بود :

حاج ولی الله قمی ! برخیز که : پدران شهداء چهره باز تو را می طلبند.

حاج ولی الله قمی ! برخیز که : مادران و همسران شهداء چهره با حیا و آزرم تو را می جویند.

حاج ولی الله قمی ! برخیز که جانبازان به چهره خندان تو و بازدیدهای مداوم تو خو گرفته اند.

برخیز که یاران و همرزمان چهره پرتلاش و مدیر و صبور و جذابیت را می جویند.

مناجات نامه به قلم شهید  حاج ولی الله قمی

بسم الله المنان المستعان

آنجا که سخن از محبت و وفا است جز پوچی و بی محتوایی هویتی دیگر مشهود نیست. آنجا که مالکان محبت با راز و نیازش به صفای دوستی می نشینند جز خیالی خام و اوهامی سست، مطلبی عیان نیست. آخر کدامین دلی به محبت دل بست، کدامین سری در بسترش بدرد آمد و کدامین زبانی به بلبلی محبت گشوده شد که به زندگی دل بست، به دیار ابلهان وسلوک احمقان وطریقت تهی مغزان قناعت نمود و راضی به لهو لعب دنی فرمایه شد. آن دل تشنه حق، که در لعاب عشق و محبت برفت و عصاره وجود خویشتن را به عاقبت طریقتی سپرد و در حرارت جانگدازش به نوازشگری آن اکتفا نمود و سرودش را شنوده به نوای آن دل بست و از کاشانه وجود خود  تنها در رضای او راضی شد و آنچه غیرش بود غمش شمرد. در کدامین بستر تاریخ به چشم کوردلان غیر طعم چشیده اش آمده است. آنها که فراق را در جدائی تنها دانسته و بعتد مسافت ها را جدائی می پندارند و از مردگی دل های عشق در فراق محبت نمی گیرند و سیل های خروشان اشک چشم را در فراقش هرگز مشاهده و لمس ننموده اند چگونه وجود آنرا به پوئچی واوهام نگیرند.

آه آه ، خدای من، کجایند آنها که از فراق تو ارواحشان در قالب ها نمی گنجد و شعله های فروزان این عشق عظیم و عظمت آن وجودشان را سوزانده است آنها که لحظه ای جز به غیر از ملازمت عشق و محبت توان ماندن را نداشته و بچشم کوردلان چون سفیهان آیند آنها که اگر لحظه ای از محبت و عشق و صفا و مفارقت جدایشان سازی وجودی ندارند وچون تکه ای جسم بی جان و نشان به نظر آیند، کجایند عاشقان بی سر و پای تو، کجایند ملازمان حق جوی و رکابداران پرخروش طریقت تو، کجایند آنها وقتی که نام محبت و سخن او می شنوند یک پارچه آتشند و در فراقش چون مار زخم خورده در خود پیچیده، آنها که با جدائی محبت حیات و وجود ندارند و هرچه دارند از آن توست.

پروردگارم، دوست دارم شبی هنگام سحر همراه متهجدین راستینت، آنها که بر بال فرشتگان برمصلای عبادت خالص تو به راز و نیازت نشسته اند، آنها که از دنیا و آخرتت نه به بهشتت چشم طمع دوخته و نه از جهنمت ترسی دارند و فقط به گرمی عطوفت و محبت دلنوازتو اکتفا نموده و به تشنگی درونی خود جز با محبت و صفای تو پاسخی نمی دهند، آنها که از شدت شوق تو اگر اجازتشان دهی جان تهی می کنند و تعجیل در لقاءت دارند و راضی هستند به رضای تو و دشمنند با دشمن تو و از شدت محبت به تو، دوستدار ، دوستدار ، … تواند و آنچه را که وابسته به تو است بخاطر تو دوست می دارند و در راهشان استقامت می ورزند، الها، دوست دارم در آن هنگام با آنها در لحظاتی که تمامی نعم خود را به خاطرشان ازدیاد می بخشی  وهرچه بخواهندت خالق می گردی و دعایشان را مردود ندانسته و دلشان را بخود پیوند می دهی، بخاطر آنها به سبب آنها، به وساطت آنها، از باقیمانده نعم نازل برآنها به یکباره و جودم را از تری کثافات و زشتی ها و آنچه که نباید می کرده ام و کردم، خشک سازی و وجود خشکم را خرمن نموده، سربلند و استوار و یکباره با حدت محبت و عشقت آتشم بزنی.

آری، آتشم بزن، آتش بزن، بزن آتشی به آن وجود خشک بی غش که خود صیقل داده ای که شعله های بلند آن تمامی وجودم را گرمای محبت و روشنی ملازمت بخشد، تا در آن گرما بشنوم صدای دلگرم و آهسته محبت را و ببینم جمالت را، جبروت دلپذیر ترا، مجذوب ملازمت تو گشته ، بشنوم آنچه را تو مقدر خلقت نمودی و ببینم آنچه را که فضای لطف و کرم، تو داشته ای.