عبد صالح خدا عارف واصل پیر غلام اهل بیت(ع) حاج شیخ حسین قمی (طاب ثراه)

JELD

جهت دریافت کتاب اینجا کلیک نمایید

 


 

عبد صالح خدا عارف واصل پیر غلام اهل بیت(ع)

حاج شیخ حسین قمی (طاب ثراه)

(پدر چهار شهید و همسر شهیده مکه مکرمه )


آرام و بی صدا همچون نسیم صبا از کوچه می گذشتی بی آنکه مزاحمتی برای کسی داشته باشی و بی آن که کسی حضورت را در کوچه حس کند سرت همواره پایین و بر لبانت «ذکر» بود آرام می رفتی و سلام می کردی چه احساس خوبی داشتم هنگامی که راه رفتنت را در کوچه می دیدم حضورت برای هیچ کس سنگینی نداشت.

پیر فرزانه شهر پاکدشت هم رفت او که همواره شبهایش که به نماز می ایستاد خیر و برکت شهرمان بود.

او که همه مردم را دوست می داشت همه اهل شهر را دعا می کرد و نسیم دعایش همه را در بر می گرفت. ستاره ای بود در شب های شهر پاکدشت و روشنایی او در دعایی بود که در حق مردم شهر داشت.

او که همواره تسلیم درگاه الهی بود و هر گاه که جنازه فرزندان شهیدش را برای دفن در قطعه شهداء آماده می کرد اینگونه دعا می کرد. «خدایا تو این قربانی را از من حقیر پذیرا باش» آری اینک او هم رفت تا با فرزندان شهید و همسر شهیده اش دیدار دیرین را تازه کند.

درکودکی شفا گرفتم

من حسین قمی در سال ۱۲۹۶ در زمان آباد زیر کوه بی بی شهر بانو به دنیا آمدم، پدرم مقداری پول جمع کرده بود برگشت به شهر قم و با یکی از بستگان مغازه مشترک زدند اما ورشکسته شد و یک باب منزل مسکونی هم از پدر بزرگمان در شهر قم منطقه چهل اختران به ما ارث رسیده بود که بعدها یکی از بستگان سرمان کلاه گذاشت و از ما خرید ولی پولش را نداد خداوند او را ببخشاید. چند سال بعد به اتفاق پدرم (عبدالحسین)۱ و مادرم (جهان سلطان) و پدر بزرگ مادری (محمد) و برادرش اسماعیل (پدر کربلایی حبیب الله) به قلعه نو املاک ورامین و سپس به مامازند آمدیم. اسماعیل و محمد فوت کردند.

۸ ساله بودم که پدرم (عبدالحسین) نیز از دنیا رفت بعدها یک نفر از کشاورزان که شریک پدرم بود به نام کربلایی محمد با مادرم ازدواج کرد. اما طولی نکشید که مادرم وبا گرفت و از دنیا رفت و من و برادر بزرگترم «سلمان» کاملاً یتیم و بی کس و کار شدیم.

همان زمان من نیز مبتلا به وبا شدم و کسی نبود از من مواظبت کند یک نفر از فامیل به نام عمو حیدر مرا به خانه خودشان در (روستای ) قوهه برد و در اطاقی تنها مرا نگاهداری می کردند.

پیر زنی بود به نام ننه یدالله که گاه از روی دلسوزی برای ما غذایی درست می کرد و می آورد ولی غالباً وضع ما همان بود که بود.

بعد از چند روز سؤال کردم چرا داداشم «سلمان» به دیدن من نمی آید؟ زن عمو حیدر گفت: او هم وبا گرفته است.

من روز به روز حالم بدتر می شد شنیدم عمو حیدر به زنش می گفت کار این بچه تمام است خوب نخواهد شد می ترسم که ما هم از او وبا بگیریم. به تدریج رختخواب را از اطاق به داخل راهرو و سپس به ایوان بیرون خانه بردند یک مورد که رختخواب مرا را کنار جاده گذاشته بودند شنیدم یکی از اهالی اعتراض کرد که چرا این بچه وبا گرفته را اینجا گذاشته اید ؟ اگر بچه های ما وبا بگیرند چه کنیم؟

من اینها را می شنیدم و می فهمیدم و بسیار غمگین بودم و با حالت کودکی و به درگاه خدا ناله کردم و خیلی اشک ریختم و خدا را به امام حسین(ع) قسم دادم «خدایا من که غیر از تو کسی را ندارمشفایم بده»

نیمه شب در خواب دیدم نور سبزی از آسمان به طرف زمین می آید و هرچه به زمین نزدیکتر می شود بزرگتر می گردد و چون به حیاط منزل عمو حیدر رسید همه جا را فرا گرفت.

در درون این نور سبز سید بزرگواری را دیدم (آن زمان خیال می کردم سید حسن روضه خوان محله ما است) که از وسط نور بیرون آمد و حوضی در وسط حیاط پیدا شد او از آن حوض چیزی به من داد و نیز چند کلمه نیز به من گفت که به یاد ندارم، اما در عالم خواب گفتم: زن عمو آب بیاور تا آقا وضوء بگیرد او هم چیزی گفت و سپس غیب شد و نور سبز همچنان پهن شده بود بقیه شب را راحت خوابیدم و کاملاً شفا گرفته بودم به گونه ای که صبحانه خوردم و خودم با پای پیاده از قوهه به مامازند رفتم و زن عمو حیدر همه جا با خوشحالی می گفت که حسین دیشب شفا گرفته است.

این شفا گرفتن من برای همه تعجب آور بود بچه یتیمی که همه انتظار مرگش را می کشیدند اکنون با عنایات امام حسین(ع) شفا یافته است.

بعد از آن، من و برادرم سلمان به کار کشاورزی پرداختیم، من کوچک بودم نمی توانستم در بیابان کار کنم لذا کار منزل را انجام می دادم و سلمان کار کشاورزی می کرد و با هم زندگی می کردیم سن من بسیار کم بود و نمی توانستم سر کار بروم سلمان روزها کار می کرد و من در خانه می ماندم خیلی فقیر بودیم شب که از سرکار بر می گشت سؤال می کرد حسین چه چیزی برای شام آماده کرده ای؟ می گفتم چیزی در خانه نبود من چیزی آماده نکرده ام . سلمان می گفت حداقل ۲ عدد سیب زمینی می پختی اشکنه درست می کردی پاسخ می دادم خوب بلد نبودم بعد او که خسته هم بود مشغول می شد غالباً اشکنه می خوردیم.

پس از فوت مادرمان، برخی اطرافیان سر ما را کلاه گذاشتند و دارایی های اندک ما نیز از دستمان بیرون رفت.

سال ۱۳۲۰ با هم از مامازند به یاخچی آباد تهران رفتیم و برادرم سلمان با خواهر کربلایی محمد رضا ازدواج کرد. وضع ما اندکی بهتر شد.

سال ۱۳۲۳ نیز من با دختر حسن زینل به نام منور خانم ازدواج کردم، مراسم عروسی ما خیلی ساده برگزار شد شیخ جواد عقد ما را خواند و مهریه نیز ۸۰ تومان بود. منور خانم مادر نداشت و ۶ روز بعد از ازدواج ما، پدر او نیز از دنیا رفت و ما به تدریج صاحب ۲ فرزند به نام حسن و محمد شدیم.

اندکی بعد برادرم سلمان با تشویق دوستان از یاخچی آباد به مامازند رفت و من تنها ماندم. سال بعد کدخدا میرزا و سلمان آمدند بچه ها و وسایل مرا با ماشین به مامازند بردند و من خودم نیز صبح زود گاوم را برداشتم و پیاده به طرف مامازند به راه افتادم، ساعت حدود ۳ بعد از ظهر به مامازند رسیدم.

به تدریج فرزندان ما زیاد شدند (حسن(شهید)، محمد، علی(شهید)، ولی الله (شهید)، محسن و احمد و یک دختر به نام طاهره) وحید هم که پسر حسن بود در ۱۵ سالگی به شهادت رسید.

خوشحالم که روزی حلال برای فرزندانم تهیه کردم

در زمان رضا شاه درصد افرادی که می توانستند به مدرسه بروند بسیار اندک بود. وضع اقتصادی مردم مخصوصاً در جنوب شهر و روستاها نامناسب بود و لذا مجبور بودند که بچه های خرد سال را نیز به جای مدرسه به کار در مزرعه و موارد مشابه بفرستند تا به اقتصاد خانواده شان کمک کنند، حسین قمی که یتیم بود و از وضع اقتصادی نامناسب برخوردار بود امکان رفتن به مدرسه را نداشت.

از سوی دیگر، چون استعداد فراوان و علاقه وافر به تحصیل در وجود او موج می زد به طور متفرقه و بیرون از مدرسه شروع به درس خواندن کرد عمدتاً به خاطر اینکه بتواند قرآن بخواند و بالاخره موفق شد و در امتحان متفرقه ششم ابتدایی شرکت نمود و گواهی قبولی گرفت.

در آن زمان، فارغ التحصیلان ششم ابتدایی می توانستند به عنوان آموزگار استخدام آموزش و پرورش شوند از ایشان نیز دعوت شد تا به استخدام آموزش و پرورش در آید، از نظر دنیوی و ظاهری فرصت مناسبی برای او بود. اما شیخ حسین قمی نپذیرفت و ترجیح داد معلم قرآن در منزل و مسجد باشد. بعدها چندین مرتبه تأکید می کرد که از این عدم پذیرش خوشحال هستم زیرا حقوق حرام نگرفته ام و هزینه خانه و فرزندانم را از طریق کار مشقت بار کشاورزی تأمین کردم و بهره و آثار آن را نیز دیدم.

از شیر مادر هم حلالترت باشد

حدود ۶۰ سال قبل در ایام جوانی در بیابان کار می کردیم و شب ها را نیز همان جا می خوابیدیم محل کار ما نزدیک محلی بود که شیخ حسین قمی هندوانه کاشته بود ما نیمه های شب به نوبت مخفیانه وارد مزرعه او می شدیم و هندوانه سرقت می کردیم. بعد از مدتی، موضوع را به پدرم که فرد متدینی بود گفتم او به شدت مرا توبیخ کرد و گوش مرا به شدت کشید و گفت باید از شیخ حسین قمی حلالیت طلب کنی.

من قبول نکردم وگفتم اگر شیخ حسین قمی بفهمد ما هندوانه هایش را سرقت کرده ایم معلوم نیست چه برخورد خشنی با من خواهد کرد؟

با اصرار پدرم قبول کردم و در بیابان نزد شیخ حسین قمی رفتم و با ترس و لرز جریان را به او گفتم و از او خواستم مرا ببخشاید: شیخ حسین لبخندی زد و گفت حلالت کردم از شیر مادرت هم حلال ترت باشد و بعد چند هندوانه نیز به من داد و اضافه کرد چرا مخفیانه.هندوانه بر می داری؟ هر زمان میل داشتی به خودم بگو تا هندوانه خوب به تو بدهم.

این داستان زمینه دوستی پایدار مرا با شیخ حسین قمی فراهم کرد حدود ۳۰ سال بعد در سال ۱۳۵۴ با هم به کربلا و نجف رفتیم و در آن سفرکه همسر ایشان که بعدها در مکه مکرمه (سال ۱۳۶۶) به شهادت رسید نیز همراه ما بودند من این داستان را مجدداً برای همه نقل کردم و مفصل خندیدیم. ( از اهالی خاتون آباد)

کشاورز نمونه سال شناخته شد.

کوتاه قد و جثه کوچک داشت اما در کار کشاورزی زبانزد همگان بود و همه کشاورزان همه دوست و داشتند با او همکار باشند، یک بار نیز به عنوان کشاورز نمونه کشور انتخاب شد و توسط رئیس جمهور محترم وقت (حضرت آیت الله خامنه ای) مورد تشویق کتبی قرار گرفت.

عنوان این تقدیر نامه «برادر حسین قمی» بود . شیخ حسین قمی چندین بار به عنوان افتخار می گفت که آیت الله خامنه ای مرا برادر خطاب کرده است.

احتیاط در حق الناس

سهم آب کشاورزی از آب روخانه به سختی کفایت زراعت ما را می کرد من و شیخ حسین قمی در گرفتن آن رودخانه همکار بودیم همیشه سفارش می کرد چند دقیقه صبر کنید تا از ساعت مقرر بگذرد و سپس آب را وارد مزرعه خود کنید مبادا حق کشاورز قبلی به میزان حتی یک دقیقه ضایع گردد.

توکل بر خدا

سال ۱۳۵۳ بود و رژیم پهلوی خفقان عجیبی ایجاد کرده بود حوزه قم مورد حمله دژخیمان پهلوی قرار گرفته و تعدادی زیادی از طلاب در مدرسه فیضیه و دارالشفاء محاصره شده بودند بعدها با یورش ساواک چند صد نفر از آنان دستگیر و روانه زندان شدند و روزنامه های آن زمان، آن ها را مارکسیست های اسلامی و ارتجاع سیاه می خواندند.

یکی از روحانیون که به منطقه ما خیلی رفت و آمد داشت نزد من آمد و با دلسوزی کامل گفت وضع امنیتی حوزه قم مناسب نیست پیشنهاد می کنم به قم بروید و پسرت «محسن» را که طلبه ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر ندارد. از قم به مامازند بیاوری تا آسیبی به او نرسد.

من از یک سو پسرم را خیلی دوست داشتم و نمی خواستم آسیبی به او برسد ولی از سوی دیگر در این شرایط سخت آیا باید حوزه قم را خالی کنیم ؟ پس چه کس باید بایستد؟ متحیر بودم آخر شب تفأل به قرآن زدم آیه شریفه آمد: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه». دلم آرام گرفت و راحت خوابیدم چون وکیل خوبی پیدا کرده بودم. (به نقل از حاج حسین قمی)

واقعاً شعله آتش را در دست می گرفت

روزی از حاج حسین قمی پرسیدم جریان آتش به دست گرفتن همسرتان حاجیه خانم چگونه بود؟ می خواهم به صورت مستند از خودتان بشنوم حاج حسین فرمود: در مراسم عزاداری سید الشهداء در کنار دیگ غذا ایستاده بودم و حاجیه خانم هم مشغول آشپزی بود ناگهان متوجه شدم که حاجیه خانم دست در آتش کرده و با دستانش آتش را جا به جا می کند گفتم چه کار می کنی؟ پاسخ داد: «هنگام آشپزی برای امام حسین (ع) ابوالفضل (ع) آتش دستانم را نمی سوزاند» واقعاً شعله های آتش به گونه ای بود که مرا جرأت دست زدن به آنها نبود.

(سعید پازوکی از دوستان حاج حسین قمی)

شهید حسن را در بیداری در هنگام سحر دیدم

بعد از شهادت همسرم حسن قمی، من با سه بچه کوچک تنها ماندم و لذا ما حدود ۴ ماه به منزل خودمان نرفتیم و در منزل باباجون بودیم روز هفتم، باباجون خیلی منقلب بود برایم تعریف کرد که هنگام سحر، همه شما خواب بودید من نماز شب می خواندم و در اثناء نماز (در بیداری) شهید حسن را دیدم که آمد و از پشت شیشه دستانش را بالای ابروانش قرار داد و به شما در داخل اطاق نگاه می کرد و ضمناً در حیاط نیز قدم می زد چندین بار کنار شیشه اطاق آمد و به داخل نگاه کرد چهره اش خندان بود.

لکن هرچه تلاش کردم به طرف درب بروم و با او صحبت کنم موفق نشدم توان من سلب شده بود و نمی توانستم از جای خود حرکت کنم. گویا طلسم شده بودم فقط می توانستم به او نگاه کنم. بعد از چند دقیقه توانستم از جایم حرکت کنم ولی او رفته بود آن روز باباجون خیلی حال خوشی داشت به حالش غبطه می خوردم.

بعد از گذشت حدود ۴ ماه اولین شب که به منزل خودمان رفتیم نیمه های شب چند نفر سارق به گمان اینکه کسی در منزل نیست قصد ورود به خانه را داشتند پسرم وحید که حدوداً ۱۴ سال داشت کلت پدرش را برداشت و بالای پشت بام رفت و گفت سه نفر هستند و بلافاصله در را باز کرد ولی آنها فرار کردند وحید پشت سر آنان می دوید و باباجون هم که توان دویدن نداشت پشت سروحید با فاصله می رفت و می گفت وحید جان برگرد زیرا تو توان مقابله با آنها را نداری…(او خیلی وحید را دوست داشت)

(عروس حاج حسین قمی)

آیا تحمل شهادت سومین فرزندت را داری؟

سال ۱۳۵۹، سال اول جنگ تحمیلی بود ۲ نفر از پسران من (حسن و علی) شهید شده بودند و ۲ نفر دیگرشان نیز مجروح و جانباز بودند(از جمله شیخ ولی الله که طلبه حوزه علمیه قم بود و از ناحیه پا جانباز شده بود و بعدها در عملیات مرصاد به شهادت رسید) در چنین وضعیتی پسر کوچکم (احمد) نزد من آمد و ورقه ای را به من داد تا بتوانم به جبهه بروم تصمیم گیری برای من بسیار مشکل بود، ۲ جنازه و ۲ مجروح و اکنون نمی دانم برای فرار از تحمل مسئولیت امضاء بود یا به هر دلیل دیگر، به او گفتم بهتر است از مادرش اجازه بگیرد.

احمد نزد مادرش رفت و گفت می خواهم به جبهه بروم و بابا می گوید که شما باید اجازه بدهی تا ورقه جبهه ام را امضاء کند.

مادرش تأملی کرد و اشکی ریخت و رو به من کرد و گفت ورقه اش را امضاء کن! اندکی تأمل کردم به او گفتم به بین! باید اینگونه فرض کنی که «امضاء من پای این ورقه یعنی جنازه احمد» چون ممکن است چند روز دیگر جنازه او را نیز از جبهه بیاورند باز هم نظرت این است که امضاء کنم؟ آیا تحمل شهادت سومین پسرت را داری؟ این بار با قاطعیت بیشتر در حالی که صلابت و اندوه در صدایش موج می زد گفت: همه اینها را می دانم امضاء کن و بعد آهسته گفت: فدایت شوم زینب جان

(خبرنگار صدا و سیما، نقل از حاج حسین قمی)


تحمل شهادت کدام فرزندتان سخت تر بود؟

روزی از ایشان پرسیدم در میان ۵ شهیدی که تقدیم خدای متعال کرده اید تحمل کدام یک برایتان مشکل تر و سخت تر بود؟

فرمود: تحمل شهادت همه شهداء سخت بود «مخصوصاً وحید» – اما خداوند خودش لطف می کرد و توفیق شکر گزاری می داد. وقتی حسن در سال ۱۳۵۹شهید شد ۳ بچه داشت و تربیت ۳ بچه یتیم مرا سخت متأثر کرده بود. اما سخت تر از همه شهادت حاج ولی الله بود از او نیز دو بچه خردسال باقی مانده بود که در مقابل دیدگانم بودند و به طور کلی شرائط برایم خیلی سخت شده بود و بیش از اندازه از درون بی تاب بودم با خود می اندیشیدم که صبرم تمام شده است داخل اطاق رفتم تنها بودم احساس می کردم روحم در آستانه خارج شدن از بدنم است.

لحظاتی با خود خلوت کردم و در آتش فقدان ولی الله می سوختم ناگهان بدون آنکه کسی را ببینم احساس کردم کسی آمد و مایعی بسیار شیرین و خنک برلبانم ریخت و آن مایع خنک به هر میزان که در درونم پایین می رفت به وجودم شیرینی و خنکی می بخشید و آرامش عجیبی درخود احساس می کردم و من که از همه اهل خانواده بی تاب تر بودم به سایر اطاق ها رفتم و سایر اهل خانواده به ویژه دخترم را به آرامش دعوت می کردم. همگان از این تغییر روحیه من شگفت زده بودند اما علت آن را نمی دانستند. الحمدلله رب العالمین (به نقل از سعید پازوکی)

مرا به خاطر کتک ۵۴ سال قبل حلال کن

من در کودکی مادر خود از دست دادم پدرم مرا نزد شیخ حسین قمی که شوهر عمه ام بود گذاشت و من تا ۱۳ سالگی تحت تربیت او بودم به یا دارم در یک درگیری بچه گانه در حالی که من حدوداً‌ ۵ ساله بودم. شوهر عمه ام برای تربیت من یک سیلی آرام به گوش من زد.

در دی ماه ۱۳۸۸ که ایشان مریض شده بودند برای عیادت رفتم تا چشم وی به من افتاد پس از سلام و احوالپرسی بدون هیچ مقدمه گفت: «معصومه خانم من ۵۴ سال قبل یک سیلی به گوش تو زده ام گرچه برای تربیت تو بود ولی بهر حال از تو خواهش می کنم مرا حلال کنی» و من اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم حاج آقا شما حق پدری به گردن من داری شما مرا ببخش که اذیتتان کرده ام.

ساعتی بعد محاسبه کردم از آن حادثه سیلی خوردن دقیقاً‌۵۴ سال می گذشت و این دقت در محاسبه پیر مردی که ۹۲ سال عمر داشت برایم بسیار تحسین بر انگیز بود.

نصیحت به نوه خود:‌

نوه حاج حسین قمی کارنامه سال دوم راهنمایی خود را نزد پدر بزرگش آورد و از او خواست که با نوشتن یک جمله برای او یادگاری بنویسد و او نیز با دستان لرزانش چنین نوشت: یادگاری به محمد حسین قمی«هیچ چیز جای خدا را نمی گیرد، اما خدا جای همه چیز را می گیرد ۱۳/۹/۱۳۷۸

مرا تنها مگذار – با هم برویم

اواخر سال ۱۳۸۷ حاج آقا در بیمارستان خاتم الانبیاء بستری بود و من نیز همراه او بودم بعد از نماز صبح متوجه شدم خیلی ناراحت است علت ناراحتی او را سؤال کردم پاسخ نداد اصرار کردم گفت رهایم کن بگذار با حال خودم باشم تا نزدیک غروب آفتاب به شدت غمگین بود یک لیوان چای به او دادم و مجدداً با احتیاط سؤال کردم «بابا چرا چیزی نمی گویی چرا ناراحتی ؟ آیا جای خاصی از بدنت درد می کند ؟….

اشک در چشمانش جمع شد و گفت : دخترم دیشب مادرت (شهیده منورکفایی زاده تهرانی) را در خواب دیدم او در بیمارستان به عیادت من آمده بود مقداری با هم صحبت کردیم مادرت گفت من دیگر باید بروم از او خواستم صبر کند تا من بیایم به او گفتم: دیگر خسته شده ام مرا تنها نگذار صبر کنم با هم برویم و او در حالی که دستانش را به عنوان خدا حافظی تکان می داد رفت و غایب شد.

حدود دو ماه بعد، حاجی آقا در منزل ما در تهران بودند و من برای استراحت به اطاق دیگر رفتم هنوز خوابم نرفته بود که دختر کوچکم هراسان آمد و گفت: باباجون حالش به هم خورده است. من با عجله آمدم دیدم حاجی لبه تخت نشسته است و به شدت گریه می کند تصور کردم حالش به همه خورده و اطرافش نیز خون ریخته است. سطل کوچکی جلو دهانش گرفتم اما او با صدای گریان گفت: من حالم به هم نخورده، چرا سطل را جلو دهانم گرفته ای؟

دقت کردم دیدم حال او مناسب است و اطرافش نیز خون نریخته است بلکه ا و به شدت گریسته و لباسش نیز از اشک مرطوب شده است. سؤال کردم: چرا گریه می کنید؟ از چه چیز ناراحتی ؟ کجای بدنت درد می کند ؟ هر چه پرسیدم پاسخی نشنیدم!

چند ساعتی گذشت تا اندکی آرام شد دو باره سؤال کردم و او نیز مجدداً گریست و گفت : دخترم دیشب دو باره مادرت را در خواب دیدم در همین اطاق به دیدن من آمده بود دو باره از او خواهش کردم مرا هم ببرد ولی او باز هم نپذیرفت و تأکید کرد هنوز وقت آن نرسیده است گفتم دیگر مرا تنها نگذار، خسته شده ام صبر کن من هم بیایم اما او رفت و پنهان شد و باز هم مرا تنها گذاشت.

(دختر حاج حسین قمی)

فقط ۵ دقیقه دیر رسیدم

پدر بزرگم، چند بار برای من تعریف کرد که همواره پیش خودم فکر می کردم وقتی که در حال جان دادن هستم در آخرین لحظۀ، حسن ( پسر ارشد) باید بالای سر من خواهد بود. اما حسن در ۳۱ سالگی شهید شد و پدر پیرش تنها ماند. ولی خودم را دلداری می دادم که نوه بزرگترم وحید قمی (فرزند شهید حسن قمی) این وظیفه را انجام خواهد داد لکن وحید نیز در سال ۱۳۶۲ در سن ۱۵ سالگی شهید شد و پدر بزرگش را تنها گذاشت.

من همواره آرزو می کردم به جای پدر شهیدم و نیز برادر شهیدم در آخرین لحظه بالای سر پدر بزرگ باشم اما افسوس فقط ۵ دقیقه دیر رسیدم.

(سعید قمی – نوه حاج حسن قمی)

نیمه های شب بود و حاج آقا حالش نامناسب بود از اول شب تا ساعت ۵/۲ شب اصلاً نتوانسته بود بخوابد. با صدای ضعیفی مرا صدا کرد کنارش رفتم و گفتم : بابا جون کاری داری؟ گفت: دستانت را به طرف آسمان بگیر و سه مرتبه بگو «خدایا باباجون را ببخش …»

(سعید قمی – نوه حاج آقا)

اجازه ذکر یونسیه از علامه طباطبایی (ره)

مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه ذکر یونسیه را به من تعلیم و اجازت فرمودند اولین شب که باید این ذکر را در سجده می گفتم در منزل شیخ حسین قمی بودم و چون متوجه شد از من سؤال کرد آیا او نیز می تواند این ذکر را انجام دهد؟ به او گفتم: باید محضر علامه طباطبایی برسم و از ایشان برای شما اجازه بگیرم چند روز بعد در قم خدمت علامه رسیدم و جریان را برای ایشان تعریف کردم چون ویژگی های شیخ حسین قمی را استماع فرمود به من اجازه داد که به وی نیز اجازه ذکر یونسیه را بدهم و ایشان از همان شب اول، گفتن ذکر را در حال سجده قبل از خواب با عدد خاص آغاز کرد و با موفقیت به پایان رسانید و من آثار معنو یاین ذکر را در روحیات آن مرحوم تا آخر عمرشان احساس می کردم.

ایشان با یک واسطه از مرحوم علامه طباطبایی و دو واسطه از مرحوم آقای قاضی اجازه داشت.

در شهادت عزیز انش بلند گریه نکرد اما در نماز شبش

خیلی صبور بود، هیچگاه بی تابی نمی کرد سایه اش بر سر هیچ کس سنگینی نداشت. در شهادت چهار فرزند و همسرش هرگز صدای گریه اش بلند نشد و کسی ناله اش را نشنید آهسته ولی به شدت اشک می ریخت از حدود ۴۰ یا ۵۰ سال قبل که ما یاد داریم همواره ( به جز ایام بیماری) یک تا دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار بود و صدای گریه اش بلند می شد. به گونه ای که ما با صدای گریه او بارها از خواب بلند می شدیم او که در شهادت عزیزانش بلند گریه نکرد عادت داشت که در مناجات با حق تعالی با صدای بلند العفو بگوید و بگرید.

روزهای آخر عمر، همواره می گفت «الهی و جارک عزیز» یعنی: کسی که به تو پناهنده شود عزیز است و بلند آه می کشید و می گفت: که خدایا من پیر مرد را پناه بده

به او گفتم بابا شما الحمدلله دستان پر دارید، ۵ شهید دارید که شما را شفاعت خواهند کرد. یک قرن عبادت خدا و تلاش و کار کشاورزی برای کسب مال حلال ناله ای بر کشید و گفت دستانم بیش از آنچه فکر می کنید خالی است خدایا پناهم بده و «جارک عزیز» و بازهم با صدای آهسته ناکه کرد و اشک ریخت و کسی ناله اش را نشنید.

در محضر شیخ رجبعلی خیاط : (می خواهم به خدا برسم )

خدمت شیخ رجبعلی خیاط که رسیدم از او پرسیدم می خواهم به خدا برسم چه باید کنم؟

شیخ پاسخ داد: خیلی مشکل است خیلی سخت است، نمی شود . اصرار کردم و گفتم پس من چه باید کنم؟ چه خاکی بر سر کنم؟

شیخ که اصرار مرا دید فرمود: بعد از نمازهای یومیه ۱۴ مرتبه سوره توحید ( قل هو الله احد) را بخوان.

این سخنان که شیخ حسین قمی برایم نقل کرد سر آغازی شد تا با این پیر فرزانه باب مراوده و مجالست را بازکنم . با اینکه سال ها «حاج حسین» را می شناختم اما اینگونه شناخت و معرفت نسبت به ایشان نداشتم. سعی کردم بیشتر با او رفت و آمد کنم. جز اخلاص و صداقت چیزی در ایشان ندیدم مهم ترین ویژگی ایشان این بود که در برابر خداوند متعال هیچ چیز برای خود قایل نبود و من ساعت ها کنارش می نشستم و از او درس می گرفتم یاد آن روزها بخیر. سعید پازوکی ( ازدوستان مرحوم حسین قمی)

عطر خوش امام زمان (ع) را استشمام کردم

با آقای عبدالقائم شوشتری و حاج محمد علی فشندی و حاج حسن توکل و حاج حسین قمی و برنامه هایی برای تهذیب نفس و تقویت روحیه ی انتظار داشتیم. مدتی قرار شد شب های چهار شنبه به حرم حضرت معصومه و مسجد جمکران برویم و شب را در آن جا باشیم. برنامه این بود که پس از اقامۀ نماز مغرب و عشاء در حرم حضرت معصومه به مسجد جمکران برویم.

در مسجد جمکران نیز آقای شوشتری و آقای فشندی و آقای توکل مطالب اخلاقی، معنوی و عرفانی بیان می کردند. سپس دعای توسل و زیارت آل یاسین ومی خواندیم و اعمال مسجد جمکران را نیز انجام می دادیم.

یک شب بعد از انجام این اعمال قرار شد هرکسی به تنهایی به بیابانهای اطراف مسجد جمکران برود و با امام زمان (عج) راز و نیاز کند و به تفکر نیز بپردازد. پس از ساعتی که جمع شدیم هرکس احساس خود را مطرح کرد .

حاج حسین قمی، اظهار داشت: من پس از جدا شدن، با امام زمان(ع) به راز و نیاز پرداخته و زمزمه یا مهدی داشتم که ناگهان عطر و بوی بسیار دلپذیر و گوارایی را احساس نمودم که تا آن زمان مشابه آن به مشامم نخورده بود و اکنون نیز از لذت آن برخوردار هستم و به خاطر شکرانه آن حالت معنوی دو رکعت نماز شکر خواندند و دعا فرمودند.

( حاج محمد قمی فرزند حاج حسین قمی)

عارف گمنام

از نظر من مرحوم حاج حسین قمی یکی از اولیاء خدا و عارف گمنام بود من عقد اخوت با ایشان داشتم – او با وفاترین دوست من بود.

چند ماه پیش خواب دیدم که حضرت مهدی(عج) ظهور فرموده اندو حاج آقای حسین قمی با دو نفر دیگر خدمتگزار ویژه حضرت مهدی (عج) بودند خلاصه : آن مرحوم عاش سعیداً و مات سعیداً شیخ عبدالقائم شوشتری

]حاج آقای امجد نیز وقتی ایشان را می دید می گفت حاج حسین قمی یک پارچه روح و ریحان است[

مرا بلند کنید آقا آمده است

در اواخر عمر نمی توانست سر پا بایستد همواره روی تخت بود گاه او را جا به جا می کردیم تا اذیت نشود یک نوبت اصرار کرد او را بلند کنم کسی غیر از من در اطاق نبود کمی تخت را بالا آوردم ولی او اصرار کرد که و من اندکی دیگر تخت را بلند کردم اما او راضی نشدبا تحکم و صلابت خاصی گفت: «من را بلند کنید آقا آمده است می خواهم جلوی پای ایشان بلند شوم»

واقعاً حالت عجیب و روحانی و با نشاطی پیدا کرده بود ولی من هرگز نفهمیدم کدام آقا آمده بود طوبی له و حسن مآب .

این معنا یک بار دیگر تکرار شد حاج حسین قمی یکی از دوستانش را با عجله به داخل اطاق می طلبد و با اصرار می گوید مرا بلند کنید تا بنشینم، آقا تشریف آورده اند!

(فرزند مرحوم حسین قمی)

می خواهم کفش عزاداران امام حسین را مرتب کنم

ده ها سال است که صبح روزها ی عاشورا در منزل شیخ حسین قمی مراسم عزاداری و زیارت عاشورا برگزار می شود آخرین سال زندگی آن مرحوم ، حال جسمانی او اصلاً مناسب نبود. ( شب عاشورا نیز با اصرار داخل ماشین نشسته و به دنبال دسته های عزاداری رفته بود) آن روز صبح نیز مراسم زیارت عاشوراء در منزل ایشان شروع شده بود شیخ حسین قمی اصرار می کرد که صندلی او را بیرن از اطاق جلو درب ورودی ساختمان ببرند تا او بتواند کفش عزداران امام حسین(ع) را مرتب کند. هرچه اصرار کردیم که شما حالتان مناسب نیست اجازه بدهید ما از طرف شما همه کفشهای عزارداران را مرتب کنیم اما فایده نداشت او مصمم بود که خودش شخصاً این افتخار را پیدا کند. مجبور شدیم زیر بغل او را بگیریم و روی ویلچر بگذاریم جلو درب ساختمان آوردیم یک جفت از کفش عزاداران را به او دادیم او کفش ها را بوسید و بر روی چشمان خود قرار داد و تا آن را مرتب نکرد رضایت به بازگشت نداد اما بیش از یک جفت کفش، طاقت و تحمل نداشت

(محمد هادی قمی – نوه آن مرحوم)

بشارت به عزاداران امام حسین(ع)

شب عاشورا به شدت بیمار بود اما اصرار داشت که در دسته عزاداری امام حسین(ع) حضور پیدا کند با اصرار بیش از حد او مجبور شدیم او را داخل ماشین قرار داده و پشت دسته عزاداری آهسته حرکت کنیم.

در میان راه فرمود که می خواهم به این عزاداران امام حسین(ع) بشارت دهم. روز در دسته عزاداری آقای طیب در تهران شیخ رجبعلی خیاط تبسم و خنده می کند، علت را پرسیدند ابتدا پاسخ نداد، چون اصرار کردند گفت: هم اکنون امام زمان (ع) را دیدم که در جلوی این دسته حرکت می کرد و می خندید و می فرمود «همه شما عزاداران را خودم شفاعت خواهم کرد.»

این داستان را برای کسی که بلندگوی دسته عزاداری در اختیارش بود نوشته و فرستادیم و او نیز برای مردم از قول حاج حسین قمی نقل کرد و حالت عجیبی در دسته عزاداری ایجاد شد.

۱۴ روز در بستر بیماری

از خصوصیات پدرم این بود که فرصت ها را برای نصیحت کردن بچه ها و اطرافیان مفغتنم می شمرد و من نیز از نصایح او فراوان بهره مند شده ام از گذشته های دور ، همواره در باره مرگ و مسایل مربوط به آن سخن می گفت چندین بار برایم گفته بود که در روایت آمده است برای مؤمن خوب است که قبل از مرگ ۱۴ روز در بستر بیماری بیفتد ( تا از گناهان احتمالی پاک شد و تعلق های احتمالی او به دنیا زایل گردد.)

پدرم علی رغم بیماری چندین ساله اما هم چنان سرپا بود کارهایش را خودش انجام می داد حتی تا حدود یک سال و نیم قبل که تنها زندگی می کرد خودش آشپزی می کرد از حدود ۲ ماه قبل از رحمت نیز که برای آخرین بار از بیمارستان مرخص شد بازهم کارهای شخصی خودش را انجام می داد، البته نمازش را نشسته می خواند با عصا راه می رفت اما سایه اش بسیار سبک بود برای هیچکس زحمتی نداشت علی رغم اصرار اطرافیان او نمی پذیرفت و بیشتر امور شخصی اش را خودش تدبیر می کرد اما کاملاً مشخص بود که روز به روز بر ضعف او افزوده می شود حتی حالت او در صبح تا بعد از ظهر از نظر شدت و رشد ضعف مشخص بود این اواخر ضعف او مفرط شد و به طور کامل در بستر افتاد و توان او به تحلیل رفت. یک روز مرا صدا کرد و گفت دخترم چند روز است که من در بستر افتاده ام ؟ پاسخ دادم حدود ۴ روز، چند روز بعد مجدداً سؤال کرد گفتم ۷ روز و مرتباً سژال کرد تا تقریباً چهاردهم به لقاء الله پیوست عاش سعیداً و مات سعیداً

)سرکار خانم قمیدختر حاج حسین قمی (

احساس انقطاع الی الله

هنگام اذان بود احساس کردم حاج آقا خسته شده اند پرسیدم، باباجون مایل هستید کمی داخل اطاق ها بگریم، با نوعی تعجب و صلابت و استنکار پاسخ داد کجا برویم! گویا در حال خوشی بسر می برد و اصلاً مایل نبود از آن حالت معنوی فاصله بگیرد.

دو باره عرض کردم آماده هستید تیمم کنید و نماز بخوانید! پاسخ داد آیا اینجا هم باید نماز بخوانیم! ( مشخص بود که اصلاً‌ در این دنیا نیست و کاملاً احساس می کرد که در عالم خوشی در آن سوی عالم مادی قرار دارد) گفتم بله وقت اذان است، باید نماز بخوانیم ، پاسخ داد مگر ما نمرده ایم ! اشک در چشمانم حلقه زد نه برای احساس درگذشت او بله برای قبطه به حال خوش او و حالت انقطاع الی الله که برایش حاصل شده بود.

(فرزند مرحوم)

در انتظار آخرین نماز

عصر جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸ بود گفتم باباجون نماز ظهر و عصر را نخوانده اید آیا مایل هستی که با هم نماز بخوانیم با چشم پاسخ مثبت دارد سنگ تیمم را آوردم اما بر خلاف گذشته نتوانست دستانش را روی سنگ تیمم بزند لذا من دستانش را گرفتم و روی او را تیمم دادم نماز ظهر را به ایشان تلقین کردم جمله به جمله می خواندم و به ایشان عرض می کردم هر قدر می توانید تکرار کنید و اگر نمی توانید در دل بگذرانید و یا صرفاً گوش دهید نماز ظهر تمام شد و دستانش را بوسیدم پرسیدم آیا می خواهید نماز عصر را نیز بخوانید؟ با چشمانش پاسخ منفی دادخسته شده بود – باید استراحت می کرد و آب می نوشید بعد از چند دقیقه از او سؤال کردند با چشمان کوچک و زیبایش اشاره کرده بود که نماز عصر را نیز بخوانیم . به همان صورت قبلی نماز عصر را تلقین کردم و دستانش را بوسیدم و مثل همیشه به امام حسین (ع) سلام دادم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین قطرات اشک در چشمانش جمع شده بود.

برخی بستگان در اطاق بودند و قرآن می خواندند هنوز ۳ یا ۴ دقیقه نگذشته بود که آرام آرام بدون هیچگونه واکنشی پرواز کرد و به ملکوت رفت گویا فقط منتظر بود نمازش را بخواند و پرواز کند .

از وصیت نامه:

نسل های بعدی من، سلام مرا به حضرت مهدی (ع) برساند

اینجانب حسین قمی فرزند عبدالحسین در مورخه ۱۰/۶/۱۳۸۸ مطابق با یازدهم ماه مبارک رمضان عالماً و عامداً به شرح ذیل وصیت می کنم:

بعد از اعتراف به الوهیت و وحدانیت حق تعالی و ربوبیت عامه حق تعالی و نیز شهادت بر نبوت انبیاء الهی از حضرت آدم (ع) تا حضرت خاتم (ص) و جانشین ولایت حضرت علی بین ابیطالب (ع) و یازده فرزند معصوم ایشان از نسل فاطمه زهرا سلام الله علیه و دعا برای تعجیل فرج امام زمان(ع) و اعتقاد به حقانیت قرآن کریم، مرگ، سؤال نکیر و منکر، ‌صراط، میزان، بهشت و جهنم و آنچه پیامبر اعظم آورده است.

استدعا از حضرت حق برای درک فضیلت همراهی با حضرت مهدی(ع) در هنگام فرج ایشان و چنانچه قبل از آن، به دیار الهی شتافته بودم، از حق تعالی مسئلت توفیق رجعت داشته و به فرزندانم نسلاً بعد نسل، سفارش می کنم که هر کدام توفیق درک محضر آن حضرت را یافتند سلام من و فرزندان شهید و همسر شهیده ام را به آن حضرت رسانیده و از طرف من بوسه بر دستان و پای حضرتش بیفشانند….

برسنگ مزارش نوشته بود :

هوالباقی

مضجع شریف و مزار مطهر عبد صالح خدا،‌ عارف واصل، پدر چهار شهید معظم (حسن قمی، علی قمی، شیخ ولی الله قمی، وحید قمی ) و همسر شهیده مکه مکرمه «بانو کفایی زاده تهرانی»

پیر غلام اهل بیت(ع) :

حاج شیخ حسین قمی «طاب ثراه»

اسطوره ایثار و معلم اخلاص که در تهجد شبانه،‌ زهد،‌ تقوی، تسلیم الهی،‌حسن خلق، تواضع و کمک به مستمندان، بسیار کم نظیر بود.

سنگربان بزرگ حریم مقدس تشیع که علی رغم برکات و خدمات فراوان در دوران دفاع مقدس و تقدیم پنج شهید به محضر حق تعالی و دریافت نشان درجه یک ایثار جمهوری اسلامی ایران با منش کریمانه و تواضعانه خود الگویی عیان از مردان بی ادعا و عارفان گمنام الهی را به روزگار خویش ارائه نمود و روز جمعه ۲/۱۱/۱۳۸۸ با دلی آرام و قلبی مطمئن در ۹۳ سالگی ندای «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» را لبیک گفت و درمیان اندوه فراوان خیل عظیم و کم نظیر تشیع کنندگان در جوار همسر و فرزندان شهیدش آرمید.

پیام تسلیت مقام مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای مدظله

جناب حجت الاسلام آقای حاج شیخ محسن قمی (دامت تأییداته)

درگذشت پدر گرامی جنابعالی را که همسر و پدر شهیدان عالی مقام و مؤمنی صالح و صبور بوده اند به شما و دیگر فرزندان آن مرحوم و همه بازماندگان تسلیت عرض می کنم.

پاداش صبر بر آن فقدان های جان سوز را خداوند رحیم به ایشان عطا فرموده و روح پاک او را با اولیائش محشور فرماید (انشاء الله)

سید علی خامنه ای

۵ بهمن ۱۳۸۸

جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محسن قمی دام بقائه

در گذشت والد ارجمند ابوالشهداء رضوان الله علیه را خدمت جنابعالی و اخوان محترم و دیگر بازماندگان تسلیت عرض می کنیم.

از خداوند متعال برای آن مرحوم علو درجات و حشر با اولیاء گرامو برای حضرتعالی و سایر بازماندگان صبر و اجر و توفیق خواستاریم.

سید مصطفی خامنه ای سید مجتبی خامنه ای

سید محسن خامنه ای سید میثم خامنه ای

جواد محمدی مصباح باقری

۶/۱۱/۸۸

جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای دکتر محسن قمی دامت توفیقاته

ارتحال والد بزرگوارتان به جنابعالی و اخوان محترم و سایر بازماندگان محترم از طرف خود و سایر همکاران تسلیت میگویم و برای آن فقید سعید حشر با اولیای الهی و فرزندان سر افراز شهیدش را از خداوند متعال مسئلت می نمایم.

دفتر مقام معظم رهبری

محمدی گلپایگانی

بسمه تعالی

حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای دکتر محسن قمی

خبر درگذشت والد بزرگوارتان که افتخار تقدیم سه شهید بزرگوار به انقلاب اسلامی را دارد موجب تأسف و تأثر خاطر گردید.

مصیبت وارده را تسلیت گفته از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت واسعه و برای بازماندگان به ویژه جنابعالی و برادر ارجمندتان آقای دکتر محمد قمی صبر و اجر مسئلت می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام

رئیس مجس خبرگان رهبری

بسمه تعالی

حضرت حجت الاسلام والمسلمین آقای محسن قمی ( دامت توفیقاته)

نماینده محترم مجلس خبرگان رهبری

با کمال تأسف درگذشت والد مکرمتان،]‌ابوالشهداء [ را به جنابعالی و سایر بستگان تسلیت می گویم و از خداوند منان برای آن مرحوم مفغور و فرزندان شهیدش رحمت واسعه و برای حضرتعالی و بازماندگان محترم صبر و اجر جزیل را خواستارم.

محمد یزدی

ریئس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری

۱عبدالحسین (‌پدر حاج حسین قمی) به اتفاق سه برادرش ساکن قم بودند و بعد از درگیری با حاکم وقت قم از آنجا فرار کردند برادر بزرگتر به کربلا رفت و عبدالحسین نیز به شهر ری ( زمان آباد) آمد.